ماجرای دیرینهی ارتودنسی کردن من
-
تاریخ: 1397/12/8 ساعت: 3:59
امروز ارتودنسی کردم... واسه بار دوم... امیدوارم نتیجش بهتر از بار اول باشه... و باقی بمونه... قبلاً وقتی ۱۲-۱۳سالم بود ارتودنسی کرده بودم... ولی بهخاطر ترسی که از دندونپزشکی داشتم، مراقبتای بعدشو انج
شب یلدا...
-
تاریخ: 1397/12/8 ساعت: 3:59
من دانشجوام... و توی شهری که درس میخونم خونه گرفتم... تنهایی... میتونستم امشب واسه شب یلدا برم خونه... ولی خودم نخواستم برم... حوصله نداشتم به آدما توضیح بدم که چرا ارتودنسی کردم یا چرا ماسک زدم یا ه
بچه :)
-
تاریخ: 1397/12/8 ساعت: 3:59
چند روز پیش وقتی از بیمارستان برگشتم خونه، از پلهها که رفتم بالا، موقع باز کردن در، از طبقهی بالامون صدای بچه شنیدم... دلم رفت... همسایه بالاییمون دوتا بچه دارن... نمیدونم بچههاش چندسالشونه... حتی
عهد
-
تاریخ: 1397/12/8 ساعت: 3:59
خستم... سه روز دیگه امتحان زنان دارم... اونم امتحان زنان داره... امشب میخواستم درس بخونم ولی شروع کردیم به بحث کردن... طبق معمول از عاطفه شروع شد... بعد رسید به عشق و عاشقی... آخرشم رسید به دلخوری از
خوابِ پس از امتحان
-
تاریخ: 1397/12/8 ساعت: 3:59
از خوابِ بعد از امتحان متنفرم... چون هم خستم و مجبورم بخوابم، هم وقتی میخوابم ذهنِ ناخودآگاهم توی خواب سوالای امتحانو یادم میاره و هی به این فکر میکنم که جواب فلان سوال چی میشد؟! چندتاشو غلط زدم؟! ن
حال
-
تاریخ: 1397/12/8 ساعت: 3:59
این روزا حس و حالم خوبه...خدا رو شکر... :) همه چی متعادله... با همهی دوستام خوبم... دیشب با عاطفه هم آشتی کردم... هرچند هنوز دلم باهاش صافِ صاف نشده، ولی امیدوارم درست بشه در آینده... هفته دیگه میخو
قطع امید
-
تاریخ: 1397/12/8 ساعت: 3:59
وقتی حتی مامانتم ازت قطع امید میکنه و فکر میکنه تو درستبشو نیستی...! دیگه حرفی واسه گفتن نمیمونه... از این به بعد فقط خودمم و خدام... فقط خودم به خودم امید دارم و باور دارم که اوضام قراره بهتر بشه و بالاخره من یه روزی آدمِ پرتلاش و با ارادهای میشم... :) (به تاریخِ هفتم بهمنماه یکهزار و سیصد و نود و ...
مرگ...
-
تاریخ: 1397/12/8 ساعت: 3:59
من چه مرگمه؟!خستم... خیلی خیلی خستم... بیشتر از اون چیزی که بتونی فکرشو بکنی...الان تو خونه تنهام و دلم میخواد خودمو بکشم... راحت شم از این زندگی کوفتی...همهچی برام بیمعنی شده... از هیچی نه اونقدرا
امتحان چشم
-
تاریخ: 1397/12/8 ساعت: 3:59
دلم گرفته... :(حوصله هیشکیو ندارم، حتی حوصله خودمم ندارم... هعی...دلم میخواست یه نفرو داشتم که یه عالمه بهش غر میزدم... دلم خالی میشد... :(حالا وسط این اوضاع باید امتحان چشم هم بخونم! خیلیم سخته! لامصب اصن پیش نمیره! هرچی میخونم تموم نمیشه!خدا خودش ختمِ به خیرش کنه...
نیمهی پُرِ لیوان
-
تاریخ: 1397/12/8 ساعت: 3:59
الان داشتم به این فکر میکردم که چقققدر بهخاطر موهای زائد صورتم اذیت شدم و خیلی وقتا مجبور بودم ماسک بزنم... واقعاً سخت بود...یهو به این پی بردم که پیشونیم مو نداره... اگه داشت اوضاع خیلی سختتر میشد... چون با ماسک زدن هم نمیشد پوشوندش...واسه همین یه نکتهی مثبت هم شکر... :)