خرید بک لینک
امروز ارتودنسی کردم... واسه بار دوم... امیدوارم نتیجش بهتر از بار اول باشه... و باقی بمونه... قبلاً وقتی ۱۲-۱۳سالم بود ارتودنسی کرده بودم... ولی بهخاطر ترسی که از دندونپزشکی داشتم، مراقبتای بعدشو انجادامه مطلب

برچسب: نویسنده: حامد یزدانی تاريخ: چهارشنبه 8 اسفند 1397 ساعت: 3:59

من دانشجوام... و توی شهری که درس میخونم خونه گرفتم... تنهایی... میتونستم امشب واسه شب یلدا برم خونه... ولی خودم نخواستم برم... حوصله نداشتم به آدما توضیح بدم که چرا ارتودنسی کردم یا چرا ماسک زدم یا هادامه مطلب

برچسب: نویسنده: حامد یزدانی تاريخ: چهارشنبه 8 اسفند 1397 ساعت: 3:59

چند روز پیش وقتی از بیمارستان برگشتم خونه، از پلهها که رفتم بالا، موقع باز کردن در، از طبقهی بالامون صدای بچه شنیدم... دلم رفت... همسایه بالاییمون دوتا بچه دارن... نمیدونم بچههاش چندسالشونه... حتیادامه مطلب

برچسب: نویسنده: حامد یزدانی تاريخ: چهارشنبه 8 اسفند 1397 ساعت: 3:59

خستم... سه روز دیگه امتحان زنان دارم... اونم امتحان زنان داره... امشب میخواستم درس بخونم ولی شروع کردیم به بحث کردن... طبق معمول از عاطفه شروع شد... بعد رسید به عشق و عاشقی... آخرشم رسید به دلخوری از ادامه مطلب

برچسب: نویسنده: حامد یزدانی تاريخ: چهارشنبه 8 اسفند 1397 ساعت: 3:59

از خوابِ بعد از امتحان متنفرم... چون هم خستم و مجبورم بخوابم، هم وقتی میخوابم ذهنِ ناخودآگاهم توی خواب سوالای امتحانو یادم میاره و هی به این فکر میکنم که جواب فلان سوال چی میشد؟! چندتاشو غلط زدم؟! نادامه مطلب

برچسب: نویسنده: حامد یزدانی تاريخ: چهارشنبه 8 اسفند 1397 ساعت: 3:59

این روزا حس و حالم خوبه...خدا رو شکر... :) همه چی متعادله... با همهی دوستام خوبم... دیشب با عاطفه هم آشتی کردم... هرچند هنوز دلم باهاش صافِ صاف نشده، ولی امیدوارم درست بشه در آینده... هفته دیگه میخوادامه مطلب

برچسب: نویسنده: حامد یزدانی تاريخ: چهارشنبه 8 اسفند 1397 ساعت: 3:59

وقتی حتی مامانتم ازت قطع امید میکنه و فکر میکنه تو درستبشو نیستی...! دیگه حرفی واسه گفتن نمیمونه...

از این به بعد فقط خودمم و خدام... فقط خودم به خودم امید دارم و باور دارم که اوضام قراره بهتر بشه و بالاخره من یه روزی آدمِ پرتلاش و با ارادهای میشم... :)

(به تاریخِ هفتم بهمنماه یکهزار و سیصد و نود و هفت)

برچسب: نویسنده: حامد یزدانی تاريخ: چهارشنبه 8 اسفند 1397 ساعت: 3:59

من چه مرگمه؟!خستم... خیلی خیلی خستم... بیشتر از اون چیزی که بتونی فکرشو بکنی...الان تو خونه تنهام و دلم میخواد خودمو بکشم... راحت شم از این زندگی کوفتی...همهچی برام بیمعنی شده... از هیچی نه اونقدرا ادامه مطلب

برچسب: نویسنده: حامد یزدانی تاريخ: چهارشنبه 8 اسفند 1397 ساعت: 3:59

دلم گرفته... :(

حوصله هیشکیو ندارم، حتی حوصله خودمم ندارم... هعی...

دلم میخواست یه نفرو داشتم که یه عالمه بهش غر میزدم... دلم خالی میشد... :(

حالا وسط این اوضاع باید امتحان چشم هم بخونم! خیلیم سخته! لامصب اصن پیش نمیره! هرچی میخونم تموم نمیشه!

خدا خودش ختمِ به خیرش کنه...

برچسب: نویسنده: حامد یزدانی تاريخ: چهارشنبه 8 اسفند 1397 ساعت: 3:59

الان داشتم به این فکر میکردم که چقققدر بهخاطر موهای زائد صورتم اذیت شدم و خیلی وقتا مجبور بودم ماسک بزنم... واقعاً سخت بود...

یهو به این پی بردم که پیشونیم مو نداره... اگه داشت اوضاع خیلی سختتر میشد... چون با ماسک زدن هم نمیشد پوشوندش...

واسه همین یه نکتهی مثبت هم شکر... :)

برچسب: نویسنده: حامد یزدانی تاريخ: چهارشنبه 8 اسفند 1397 ساعت: 3:59

صفحه بندی